تبليغاتX
کوچولوها نخوانند - Another MSP
از جون مرغ تا شیر آدم

به نام خدا

سلام.


اعصاب آدم خورد میشه. از اول تا آخر مسیر -از اون بالا سر مطهری یا همان تخت طاووس تا همین پایین ترش سر چهراراه ولیعصر (عج) - ؛ چشمت میخوره به بچه و مرد و زن درمونده، مریض، معتاد، گدا،

چشمت به چه کسایی که نمیخوره ؛ یکی با دهن انواع آهنگها را به ساز سوت منوازه؛

یکی ویولن میزنه؛ یکی.....

جمعه که از کلاس برمیگشتم؛ تا رسیدم سر چهار راه ولیعصر(عج)؛

چی که ندیدم؟؟؟!!؟!؟

یه جا از خودم دلگیر شدم!!! در اصل درگیر شدم. بدم درگیر شدم. سر اینکه واقعا گدا هست یا نه؟؟  نه.

یک معتاد ،
سر    خ فاطمی، اومد سمت من. به شتاب.  با حالی زار و داغون. همینطور که عرض خیابان را به شتاب و به سمت من و یکنفر دیگه طی میکرد ،  گفت: آقا یه کمکی بکن، میخوام برم چهارراه.

منم پیچوندم رفتم اون ور خیابون. از ترس؟؟؟ شاید. بگی نگی. نمیدونم چرا ترس؟ 

قدم ها تند تر. رفتم پایین تر. توی ایستگاه نشستم تا اتوبوس بیاد.

باز هم اومد. ایندفعه قشنگ دیدمش. واقعا داغون بود. وضعش خراب بود.

گفت: یه کمکی بکنید، به ابالفضل (ع) گشنمه، غذا نخوردم؛

نفهمیدم دیگه چی گفت، انقدر که حالم بد بود.

یکی یه هزارتومنی بهش داد و اونم رفت. نمیدونم چرا؛ اما بدجوری بهم ریختم.


سوار اتوبوس شدم که برم کلاس. تا از ایستگاه راه افتاد، دو تا پسر بچه شروع کردن

به صدا زدن :" آقا نگه دار؛ آقا نگه دار"

اشتباهی سوار شده بودند. 13 سال بیشتر نداشتند. خیلی بهم ریختند وقتی دیدند که از مقصد دارند دور میشن.

دم در وایساده بودند و مدام میگفتن که آقا نگه دار. دو تا از مسافرها؛ یک پسر 20 ساله؛
یک مرد 45   46  ساله؛ - میخواستم پاشم بزنم توی گوششون- به جای اینکه کمک کنند؛

هی میگفتند" آخ آخ اشتباه سوار شدی؟؟؟  اینکه دیگه نگه نمیداره. میره میره تا سر پیروزی...."

به قول معروف نمک روی زخم میپاشیدند. پوزخندهاشون بیشتر از حرفاشون منو شاکی میکرد. هیچ کسی که صداش در نمیومد که " آقا پسر؛ عیب نداره؛ الان اینجا نگه می داره؛ پیاده شو برگرد"

از میله ها صدا در اومد؛ اما از آدما؛ نه!!! "


فکر کنم دی ماه یا بهمن ماه بود که زنگ زدم دکتر. گفت اگه بین مریض بخواهید برید ؛ اردیبهشت؛ اگر نه میره واسه مرداد !!!!!!!!!!!!!!!!

گفتم بین مریض میام. گفت باشه. 20 اردیبهشت بیا.

حالا شانس ما؛ اون روز کلهم کلاس داریم. زنگ زدم میگم نمیشه فرداش بیام؟؟؟

میگه: یا همون روز ؛ یا 1 ماه دیگه !!!!!!!


خوب دیگه ، دل جون، فعلا چیزی نمونده واسه گفتن. واسه امروز بس3 .

+ نوشته شده در  ساعت 21:1  توسط میثم | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
نام: میثم
متولد: تهران
رشته: علوم کامپیوتر
عاشق کامپیوتر،
دارای استعدادهای کشف نشده

"""پیشه ام دلالی است،
تکه نانی دارم ، می خورم با بوقلمون
و چه حالی میده دوغ بعد از ناهار"""

پیوندهای روزانه
سفارش راه اندازي سايت و فروم (انجمن گفتگو )
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
مهر 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مرداد 1384
تیر 1384
اردیبهشت 1384
فروردین 1384
اسفند 1383
آرشیو موضوعی
دست نوشته های خودمه ، کاملا!!!!!
آموزشی
معرفی: رمان-فیلم-رشته دانشگاهی
سرگرمی-طنز
کامپیوتر و اینترنت
دانلود
هلپ می.
داستان-شعر- متن آهنگ
اطلاعات عمومی
محرم
پیوندها
شمیم حضور (طرح دعا برای تعجیلِ ظهور امام غایب)
وبگردی
دست نوشته های یک کودک!
نامه هایی به خدا
حرفهای یک عاشق دیوونه
آموزش برنامه نویسی
آقا ایمان گل
داش عليرضا
داش علیرضا، اما اینبار با مقالات IT
بیا با هم ترانه دوستی سر بدیم
ترفندخانه
پسرای شمالی
آقا فرزاد
حقوق و وكالت
نگار یار
کلمات عاشقانه خدا
والپیپرهای دیدنی
ایا کسی هست ما را یاری کند
محبان المهدی (عج)
دانشجویان کامپیوتر پیام نور ساری
سایت دانشجویان آی تی / پیام نور / دماوند
>>>>تحصیل در هند<<<<
بهترین >>>> سرزمین آرزوها<<<< بهترین
حجه ابن الحسن عسگری (عج)
ما شیفتگان خدمتیم، نه تشنگان قدرت
نازخاتون
گیتار من؛ همدم تنهایی های من
علمی-سرگرمی
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM





Powered by WebGozar

Kakapo | Security System