![]() |
![]() |
|
| از جون مرغ تا شیر آدم |
|
به نام خدا
با سلام به همه دیپلمه هایی که نمیدونند چه رشته یی انتخاب کنند. یا اصلا نمیدونند به چی علاقه دارند. امروز میخواهم رشته هوا فضا را به شما معرفی کنم. تا شاید جذب این رشته بشید. سخن کوتاه بباید گردد گر نگردد بد می گردد. مهندسي هوافضا هدف : |
|
+ نوشته شده در
ساعت 19:35 توسط میثم |
|
|
به نام خالق عشق امروز میخواهم یک رمان خیلی قشنگه دیگه را به شما معرفی کنم. نمیدمنم رما ن قبلی "بامداد خمار" را خواندید یا نه اما اینو بگم اگه نخوانید بد کلاهی سرتان میره. میدونم که اغراق کردم اما خداییش خیلی آموزنده هست. این یکی هم که میخواهم امروز معرفی کنم دسته کمی از قبلی نداره. تعجبی هم نداره چون هر دو داستان زندگی هست که خوب معلومه دیگه داستان زندگی هم در اکثر موارد نمیتونه جالب نباشه مخصوصا اگه داستان از جانب یک عاشق یا معشوق بیان شه. بگذریم چون نه من نویسنده خوبی هستم که بتونم خوب مطلب بنویسم نه اینکه وبلاگ من خیلی تحفه هست که بخوام طول و تفصیل بدم. و مهم تر از همه نمیخوام همین چهارتا خواننده را هم از دست بدهم. نام : "دالان بهشت" “Dalan Behesht” انتشارات :"ققنوس" نوشته : "نازی صفوی" شرح داستان: فکر کنم کار درستی نباشه که به شرح داستان بپردازم. اما همه ما میدانید آدم اگه چبزی نشفه بهتر میتونه از یک چیزی بگذره تا اینکه یه چیزهایی بدونه. به همین خاطر هم من یک گوشه هایی از این رمان را بگم و سعی میکنم که به طور کلی با داستان آشنا بشید. نه همون آشنا نشید بهتره. اسمش مهنازه که با محمد (برادر دوستش) ازدواج میکنه. اما سر یک مسائلی"که مممکنه برای خیلی از ماها اتفاق بیافتد که بعضی از ماها از کنارش بدون هیچگونه متضرر شدنی میگذریم و به زندگی خود ادامه میدهیم بدون اینکه هیچگومه تاثیر سوئی متوجه ما و زندگیمان شود. بعضی هام با افتادن این اتفاقات به خاطر کم تجربگی ، بچگی ، لجبازی و ... بدجوری متضرر و حتی مغبون میشن" .....میشه. دو نفر از عزیزانش را از دست میدهد. پایانش هم که دیگه گفتن نداره. چرا گفتن داره اما باید از دهان خود کتاب شنیده بشه. نکته خواندن این کتاب اگر در یک هفته تمام نشود نیازمند حافظه خوبی هست. چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چون توی این داستان شونصدتا آدم نقش دارند. امیر،محمد،مهناز،نرگس،مریم،فاطمه،رضا،علی،مرتضی،سحر،خانم جون،آقاجون،آقای ارجمند،دکتر ابهری،اکرم خانم،زهرا خانم،و.... نه بابا شوخی کردم . حالا پیش خودتان نگید چه قدر خنگه. خلاصه که این کتاب ید جوری قشنگ،آموزنده و جالبه طوری که مثل "بامداد خمار" نمیشه کتاب را زمین گذاشت. امیدوارم که وقتی کتاب را تمام کردید نظرتون را اعلام کنید. اگر هم قبلا خواندید که خوب همی الان نظر بدهید. والسلام یا علی |
|
+ نوشته شده در
ساعت 11:42 توسط میثم |
|
|
<<هوالطیف>> سلامی دوباره به شما دوستان عزیز. امیدوارم که تا به حال تابستان خوبی را پشت سر گذاسته باشید. من تا حالا هیچ حالی نکرده ام. حالا چرا بماند؟ تازگی ها یک رمان را تمام کردم. "بامداد خمار" نوشته "فتانه حاج سید جوادی (پروین)" نشر "پیکان" .الحق که راست میگفت اونیکه این کتاب را به من داد. واقعا وقتی یک کم از کتاب را میخوانی دیگه نمیتوانی بگذاریش زمین. جذبش میشی خفن!!!!!!!!! عین فیلم تایتانیک که اوس جک و رز خاتون توش بازی کرده بودن. ولی با یک فرق اساسی. آن هم اینکه خبری از جک زدن و این حرفها توی این کتاب نیست(IQ خوب نباید هم باشه). من که ظرف 4 روز این کتاب 439صفحه ای را تمام کردم. شاید بعضی ها بگن چقدر طولش داده.البته باید بگم که سرم تو این روزها خیلی شلوغه. میرم سر اصل مطلب. توضیح داستان فقط برای اینکه بیشتر وسوستون کنم. داستان اینطوری شروع میشه که مادر دختری برای منصرف کردن دخترش از ازدواج با یک بابایی متوصل به عمه دختر میشه و شرط رضایت خودش را رضایت عمه مطرح میکنه. اما اصل داستان مربوط به خود عمه میشه که با بازکردن یک صندوقچه قدیمی داستان زندگی خود را بازگو میکند. داستان چگونگی وصال دختر و معشوقه اش و 7سال زندگی مشترکشان و فرازو نشیب آن و سر انجام بی فرجام این وصال را روایت میکند. به طوریکه دل هر خواننده ای را به درد می آورد. اما اگر از دیدگاه دیگری به داستان نگاه کنیم سوای اینکه هر لحظه که داستان را میخوانیم و گاهی خوشحال،غمگین،هیجان زده و .... میشویم، متوجه پیامدهای اختلاف طبقاتی و فرهنگی . هم کفو نبودن دو نفر در زندگی مشترک میشویم. البته من نمیخواهم مدعی این مطلب باشم که همه افرادی که با داشتن اختلا فرهنگی و طبقاتی و... با هم ازدواج میکنند دچار همچین سر نوشتی میشوند،نه. من منظورم اینست که با ید چشم ها را شست. اما افسوس که افسون عشق مانع رسیدن نرو حقیقت به انسان میشود. تعجب نکنید منظورم هر عشقی نبود.منظورم عشقی است که وقتی یک نجار را که به آدم قول رفتن به نظام را میدهد، توی رویا او(نجار) را توی لباس نظام ببینی یا مثلا دستان زبر و خشن و زمخت او را دستانی مردانه طلقی کنی و پسر عموی خوش تیپ خودت یا پسر فلان الدوله را نپسندی و وقتی نمیتوانی را هیچ عیبی از آنها بخاطر خوشگلی، اسم و رسم، ثروت و... بگیری بهانه های بنی اسرائیلی بیاوری. چشمتان را زیاد درد نمی آورم . تا خودتان کتاب را نخوانید و در آخر صد تا تف و لعنت به نجار داستان نکنید متوجه حرفها من نمیشوید. اگر جایی توی نتPDF اش را پیدا کردم لینکش را میگذارم تو بلاگ. و اما چند تا جک " قدیمی کهنه در پیت جوادِ جلال ": اصهانیه اکس میخوره تا خونشون دربست میگیره. پیر مرده اکس میخوره میشه پیرکس. به یارو میگن اگه سردت بشه چیکار میکنی؟ میگه میرم نزدیکه بخاری. میگن اگه خیلی سردت بشه میگن چی؟ میگه میچسبم به بخاری. میگن اگه خیلی خیلی سردت بشه چی؟ میگه بخاری را روشن میکنم. تا بعد خدانگهدار.
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 22:1 توسط میثم |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
نام: میثم
متولد: تهران رشته: علوم کامپیوتر عاشق کامپیوتر، دارای استعدادهای کشف نشده """پیشه ام دلالی است، تکه نانی دارم ، می خورم با بوقلمون و چه حالی میده دوغ بعد از ناهار""" |
| پیوندهای روزانه |
|
سفارش راه اندازي سايت و فروم (انجمن گفتگو ) آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
دست نوشته های خودمه ، کاملا!!!!! آموزشی معرفی: رمان-فیلم-رشته دانشگاهی سرگرمی-طنز کامپیوتر و اینترنت دانلود هلپ می. داستان-شعر- متن آهنگ اطلاعات عمومی محرم |
|
RSS
|