تبليغاتX
کوچولوها نخوانند
از جون مرغ تا شیر آدم
 

هوالعلیم


سرانجام پس از روزها تلاش در جهت کشف هویت و چیستی آن(1)

-که البته حاصل نشد مگر به لطف دوستان وبی، بلاگی، کلوبی و همسایه ها

و تمامی کسانی که در این مدت بهشان زحمت دادم -

چهارشنبه 23 بهمن همراه دوستم رفتیم برای ثبت نام، که البته این هم واسه خودش داستانی داره.

پروسه ثبت نام ظرف 15 دقیقه انجام شد.طبق برنامه جمعه ساعت 2:30 اولین جلسه برگزار می شد.

همچین که از  موسسه آمدم بیرون،نمی دونم چه مرگم شده بود؟؟!!؟

انگار که پشیمان شده باشم.

سر فصل هایی که در دوره اول ارائه می شد، آن چیزهایی نبود که فکر می کردم.

پیش خودم گفتم پولت را ریختی توی جوب آب.

فکر می کردم خیلی هایش را....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت 20:33  توسط میثم | 

به نام او


چند وقته پیش محمد حسین - خواهر زاده ام- را بردم مهد کودک.

از خونه، پایش را توی یک کفش کرده بود که من با دایی میخوام برم.

قول هم داده بود که تنهایی بره توی کلاس و بهونه مامان را نگیره.

توی راه، که خیلی هم طولانی نبود، باهاش حرف می زدم و دائما قول می گرفتم که من سر کلاس نمی آیم

و بیرون روی اون صندلی زرد می شینم تا بیایی. باریک الله.

رسیدیم به مهد. کلی بچه اونجا بود. شاد و شنگول. مثل حبه انگور.

منتهی دریغ از یک پدر و یا برادر و یا دایی یا عمو. همه خانم.

2   3  دقیقه ای مانده بود که خاله .... ( اسمش را یادم نیست الان) بیاد.

محمد را آماده کردم. ولی .....

سر ناسازگاری گذاشت. که الا و بلا باید بیایی توی کلاس. من تنها نمی رم. البته همراه با آواز در دستگاه بسیار زیبای گریه.

ناچارا باهاش رفتم تو. خانمشون هم بود. فهمید که گریه اش برای چی هست.

اومد از در دوستی و نرمش وارد بشه، داشت باهاش صحبت می کرد و محمد هم همچنان لباس من را چسبیده بود و مدام گریه می کرد،

حواسم بهش بود، منتهی یه دفعه متعجب برگشتم رو به خانم ....

_ خانم... : محمد حسین جان، اینجا کلاس بچه هاست خاله جون، کلاس باباها (؟؟!!؟! ؟!)  و بچه ها نیست که.
بیین همه تنها اومدند بزار بابا بیرون باشه،
ما اینجا بازی می کنیم، شعر می خونیم، شیرینی، ... ، ... .


با کلی تعجب گفتم: من دایی اش هستم.

گفت: آووو، پس دایی بیرون باشه،
ما میخواهیم اینجا شعر بخونیم .... من میخوام.. آخه چه جوری بهت بگم؟
شعر میخونیم ، من صدام بالا و پایین میشه، آخه نمیشه دیگه،...


خلاصه فایده نداشت، حرفهای خاله و نصیحت های من.

ناچارا برش گردوندنم خونه.

و همچنان در عجب از حرفی  که خانم مربی زده بود.

پ.ن: محمد حسین تازه 3 سال و 7 ماهش هست.

پ.ن2: اون خاله خانم کاملا مقید و محجبه بود.

پ.ن3: محمد حسین فقط از لحاظ قد و قامت به من رفته.



+ نوشته شده در  ساعت 12:28  توسط میثم | 

به نام خدا

چقدر خوب که برای بهترین و زیباترین محبوبم می نویسم.

هر چند که نامه مرا نانوشته خوانده.

خدیا، خدای خوبم وقتی به تو فکر می کنم تشعشع نورانی تمامی ذهنم را فرا می گیرد،

ای که از همه بی نیاز و همه نیازمند به تو اند.

می خوانمت با تمام وحود و می خواهمت با تمام ادراک درونی ام.

از آنجا که در کتاب نورانی ات نوید داده ای که ( بخوانید مرا تا اجابت کنم شما را )

می خواهم وجود سالم برای

جسم خاکی و روح باقی ام

تا با وسعت این روح دریابم رازهای هستی بی کرانت را.

می خواهم پدرم را، نه وجود لمسی اش را بلکه احساس بودنش ، و چه زیباتر که در نبودنش همان باشم

که او خواست بدون کم و کاست.

همدلی باشم برای مادرم، آنکه به جسمم روح بخشید و پا به پا یم آمد چه در روزهای رنج و ماتم و چه شادی های وصف ناشدنی ام.

می دانم زندگی ام با خیلی از انسان ها تفاوت دارد ولی این را هم می دانم که نسبت به خیلی دیگر

که حتی نمی دانند که هستند و پدر و مادرشان کیست و در پی داشتن خانواده در حسرتند،

در آسایش بیشتری به سر می برم.

می خواهم آینده ام را با توکل به تو و حرکتی پی دی پی از خودم بسازم.

آینده ای مطمئن برای خودم و جامعه ام، پس کمکم کن تا سودمند باشم. خدایا دنیا در پرتگاه بی ایمانی به سر می برد، به جوانان کمک کن تا راه روشنت را با فانوس ایمان رهنما باشی.

خدایا هستند کسانی که از درد و رنج بیماری در عذابند،

شفایشان را آن طور که تقدیرشان است نزدیک بگردان. می دانم آن چیز که عطا کنی از رحمت است

و آن چه را که نبخشی از حکمت است،

پس آن چیز رابرایم مقدر ساز که می دانی مصلحتم در آن است

که تویی بینای شنوای دانا

                                                               آمین

نوشته دختری ۱۴ ساله




+ نوشته شده در  ساعت 13:8  توسط میثم | 

تا اطلاع ثانوی و تا اتمام داستان؛ به طور جسته گریخته
کامل خواهد شد

به نام خدا

سلام.

مثل همیشه با یک کلیشه همیشگی اومدم.

عنوان پست را به این دلیل اینجوری نوشتم که دلم خیلی پره، خستم، کلافم، ناراحتم، در کل میشه گفت:

داغون !!!!

و دلیل دیگه هم این که خیلی حرف دارم واسه زدن، ولی نمیدونم از چی شروع کنم.

اما اول از همه دل دردهام میخوام خاطره نویسی کنم. درمورد سفر شمال که چند روز پیش رفتم. چیز خاصی نداره، اما لا اقل یادی از خاطره نویسی های پیوسته و مکرر میشه. خاطره نویسی هایی که اگر یکیش را
نمی نوشتم انگار یه کار مهمی را انجام نداده بودم. خیلی وقته که ننوشتم.

خوب ، الان که وقت ندارم، یعنی باید برم خونه، عصری که اومدم بقیه اش را می نویسم،


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت 13:36  توسط میثم | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
نام: میثم
متولد: تهران
رشته: علوم کامپیوتر
عاشق کامپیوتر،
دارای استعدادهای کشف نشده

"""پیشه ام دلالی است،
تکه نانی دارم ، می خورم با بوقلمون
و چه حالی میده دوغ بعد از ناهار"""

پیوندهای روزانه
سفارش راه اندازي سايت و فروم (انجمن گفتگو )
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
مهر 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مرداد 1384
تیر 1384
اردیبهشت 1384
فروردین 1384
اسفند 1383
آرشیو موضوعی
دست نوشته های خودمه ، کاملا!!!!!
آموزشی
معرفی: رمان-فیلم-رشته دانشگاهی
سرگرمی-طنز
کامپیوتر و اینترنت
دانلود
هلپ می.
داستان-شعر- متن آهنگ
اطلاعات عمومی
محرم
پیوندها
شمیم حضور (طرح دعا برای تعجیلِ ظهور امام غایب)
وبگردی
دست نوشته های یک کودک!
نامه هایی به خدا
حرفهای یک عاشق دیوونه
آموزش برنامه نویسی
آقا ایمان گل
داش عليرضا
داش علیرضا، اما اینبار با مقالات IT
بیا با هم ترانه دوستی سر بدیم
ترفندخانه
پسرای شمالی
آقا فرزاد
حقوق و وكالت
نگار یار
کلمات عاشقانه خدا
والپیپرهای دیدنی
ایا کسی هست ما را یاری کند
محبان المهدی (عج)
دانشجویان کامپیوتر پیام نور ساری
سایت دانشجویان آی تی / پیام نور / دماوند
>>>>تحصیل در هند<<<<
بهترین >>>> سرزمین آرزوها<<<< بهترین
حجه ابن الحسن عسگری (عج)
ما شیفتگان خدمتیم، نه تشنگان قدرت
نازخاتون
گیتار من؛ همدم تنهایی های من
علمی-سرگرمی
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM





Powered by WebGozar

Kakapo | Security System