![]() |
![]() |
|
| از جون مرغ تا شیر آدم |
|
به نام خالق خوبیها
تو این دنیای نامرد یه پسر بود که یه دوست دختر داشت. پسره دوست دخترشو خیلی دوست داشت. همش بهش میگفت اگه من دو تا چشم داشتم همیشه باهات میماندم. یه روز یه نفر پیدا شد که چشماشو داد به پسره. پسره وقتی توانست دوست دخترشو ببینه، دید که او هم نابیناست. به دخره گفت: دیگه نمیخوامت از پیش من برو. دختره وقتی داشت میرفت یه لبخند تلخی زد و با اشک: مواظب چشمهای من باش.
به امید روزی که ....
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 19:9 توسط میثم |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
نام: میثم
متولد: تهران رشته: علوم کامپیوتر عاشق کامپیوتر، دارای استعدادهای کشف نشده """پیشه ام دلالی است، تکه نانی دارم ، می خورم با بوقلمون و چه حالی میده دوغ بعد از ناهار""" |
| پیوندهای روزانه |
|
سفارش راه اندازي سايت و فروم (انجمن گفتگو ) آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
دست نوشته های خودمه ، کاملا!!!!! آموزشی معرفی: رمان-فیلم-رشته دانشگاهی سرگرمی-طنز کامپیوتر و اینترنت دانلود هلپ می. داستان-شعر- متن آهنگ اطلاعات عمومی محرم |
|
RSS
|