![]() |
![]() |
|
| از جون مرغ تا شیر آدم |
|
>>کلام امیر<< وصف و چگونگی مرگ و مردن در کلام امیر: سختی جان کندن و حسرت از دست دادن دنیا، به دنیا پرستان هجوم آورد. بدن ها در سختی جان کندن سست شده و رنگ باختند، مرگ آرام آرام همه اندامشان را فرا گرفته، زبان را از سخن گفتن باز می دارد، و او در میان خانواده اش افتاده با چشم خود میبیند و با گوش خود می شنود و با عقل درست می اندیشد که عمرش را در پی چه کارهائی تباه کرده؟ و روزگارش را چگونه سپری کرده؟ به یاد ثروتهائی که جمع کرده می افتد همان ثروتهائی که در جمع آوری آنها چشم بر هم گذاشته و از حلال و حرام و شبهه ناک گردآورده و اکنون گناه جمع آوری آن همه بر دوش اوست که هنگامی از آنها فرا رسیده و برای وارثان باقی مانده است تا از آن بهره مند گردند و روزگار خود گذرانند. راحتی و خوشی آن برای دیگری و کیفر آن بر دوش اوست و او در گرو این اعمال است که دست خود را از پشیمانی میگزد و به خاطر واقعیتهایی که هنگام مرگ کشاهده کرده است. در این حالت از آنچه در زندگی دنیا به آن علاقه مند بود بی اعتنا شده آرزو می کند، ای کاش آن کس که در گذشته بر ثروت او رشک می برد این اموال را جمع کرده بود. اما مرگ هم چنان بر اعضای بدن او چیره می شود، تا آنکه گوش مانند زبان ار کار می افتد، پس در میان خانواده اش افتاده نه می تواند با زبان سخن بگوید و نه با گوش بشنود، پیوسته به صورت مرگ آنان نگاه می کند، حرکات زبانش را می نگرد اما صدای کلمات آنان را نمی شنود پس چنگال مرگ تمام وجودش را فرا می گیرد، و چشم او از کار می افتد، و روح از بدن او خارج می شود، چون مرداری در بین خانواده خویش بر زمین می ماند که از نشستن کنار او وحشت دارند و از او دور می شوند. نه سوگواران را یاری می کند و نه خواننده ای را پاسخ می دهد. پس او را به سوی منزلگاهش در ددرون زمین می برند، و به دست عملش می سپارند و برای همیشه از دیدارش چشم می پوشند. ((نهج البلاغه، خطبه 109)) یا علی مدد حیدر |
|
+ نوشته شده در
ساعت 20:33 توسط میثم |
|
|
هوالکریم <<<دیروز ظهر بود. ساعت 3:30 از دبیرستان مکتب الزهرا زدم بیرون تا بروم خانه. خیلی گرم بود. خیلی خیلی گرم. از میدان امام حسن (نزدیک آب موتور) تا پل پنجم پیاده آمدم. شدیدا تشنه بودم. نزدیک پل سوم بود که چشمام داشتند دنبال یک آبخور یا یک آبسردکن میگشتند. یدفعه چشمم خورد به یک مسجد . اول متوجه نشدم که باز هست یا نه. البته توقع بیجایی هم بود که ساعت 3:50 ظهر تابستان (مگه فصل با فصل فرق میکنه؟) مسجد باز باشه. تو این فکر بودم که چشمم خورد به سر در مسجد. با این حال نمی شد بفهمی که مسجد باز هست یا بسته؟ اول نقطه های حرف "ی" نام مقدس ابا عبدالله الحسین(ع) را ندیدم و فکر کردم نام مسجد نام مقدس کریم اهل بیت(ع) هست. به دلم افتاد که "خوب پس تشنه از اینجا نمیریم هر چی باشه مسجد کریم اهل بیته". اما لحظه ای نگذشت که چشمم به همان نقطه هایی که گفتم افتاد. یدفعه شل شدم. اما نه، اما حسین تشنه لب شهید شد. همین به من امید داد که تشنه نمیمانم. جلوتر که رفتم دیدم، مسجد بسته است. خدا شاهده همین که آمدم از جلوی درب مسجد رد بشوم، انگار یک نفر دست من را گرفت و به سمت چپ متمایلم کرد. دیدم یک آبخوری که اسم چند شهید بالای آن نوشته شده کنار من هست. یا حسین نفهمیدم چطوری به سمت شیر آب بروم. انگار دنیا را به من داه بودند. آب را نوشیدم. سیراب سیراب شدم. خیلی گوارا بود. قربونت برم یا اما حسین(ع). چند قدمی که از آبخوری دور شدم به خودم گفنم بی معرفت، نمیشد یه " سلام بر حسین، لعنت بر یزید" بگی؟ اما آنقدر خوشحال از سیراب شدن بودم که این حرف مثل برق از ذهنم رد شد. >>> "حالا مگه چی شده؟" این حرفی هست که ممکنه خیلی از شماها بزنید. شاید هم خیلی چیزهای دیگری که من الان به ذهنم نمیرسه. چیزی که برای من خیلی عجیب بود ابن بود همه حرفهایی که زدم مربوط به زمانی بود که من آن طرف خیابان بودم و مسجد طرف دیگر، الا " خدا شاهده همین که آمدم از جلوی درب مسجد رد بشوم.......". همان آبخوری ای را که گفتم از آن طرف خیابان هم به راحتی قابل مشاهده بود. اما من ندیدم تا زمانی جلوی درب مسجد رسیدم. حالا منظور من از این حرفها چی بود؟ الله اعلم. خودم هم درست نمیدانم. چون نمیشه چیزی را با این حرفها ادعا کرد. (حداقل تو دادگاه). فقط میخواستم این حرفها را به شماها هم زده باشم. برای دوستم که خیلی با هم عیاق(ببخشید اگر که اشتباه تایپ کردم) هستیم تعریف کردم گفت:"خیلی باحالی". حالا شما چی فکر میکنید و چی میگید؟ باز هم الله اعلم. خدایا به حق حسن(ع) قریب همه ما را عاقبت بخیر بفرما. خدایا به حسین قریب(ع) حوائج همه را برآورده بفرما. نمیدونم دیگه چی بگم. التماس دعا. یا علی |
|
+ نوشته شده در
ساعت 11:58 توسط میثم |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
نام: میثم
متولد: تهران رشته: علوم کامپیوتر عاشق کامپیوتر، دارای استعدادهای کشف نشده """پیشه ام دلالی است، تکه نانی دارم ، می خورم با بوقلمون و چه حالی میده دوغ بعد از ناهار""" |
| پیوندهای روزانه |
|
سفارش راه اندازي سايت و فروم (انجمن گفتگو ) آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
دست نوشته های خودمه ، کاملا!!!!! آموزشی معرفی: رمان-فیلم-رشته دانشگاهی سرگرمی-طنز کامپیوتر و اینترنت دانلود هلپ می. داستان-شعر- متن آهنگ اطلاعات عمومی محرم |
|
RSS
|