تبليغاتX
کوچولوها نخوانند
از جون مرغ تا شیر آدم
به نام خدا


مدتی است که دستم به نوشتن میره، ولی دام نمیره،

شایدم برعکس!!!

اون چند وقت پیشها اخراجی ها 2 را نگاه کردم.

اونجایی که مامان مجید سراغ مجید را از بایرام گرفت و بعدش گریه کرد، یه بغضی کرده بودم که بیا و ببین

اشکم در اومد. ( اصولا آدم اینجوری یی نیستم، اما این لاکردار؛ صحنه گریه داری بود)


باز ، اون چند وقت پیش تر ها، داشتم توی کانال ها میچرخیدم؛ دیدم فیلم " مادر " را داره نشون میده.

هیچ وقت از اول ندیدم. ای دفعه هم از اونجایی دیدم که زن اومد خونه، و شروع کرد به چیدن چیزهایی که خریده بود و به صدای شوهرش که روی نوار بود گوش میداد

( فکر خوبیه ها، عوض نامه نوشتن، صدا بفرستیم، بد نیستاااا)

نشون داد، نشون داد؛ تا رسید به اون صحنه که خواهر بزرگه داشت به غلامرضا دیکته میگفت.

- خواهر: ماااا   دررر ...

-غلامرضا : مادر مرد. از بس که جان ندارد.


فکر کنم دفعه ششم یا هفتم بود که دیدم. اما باز هم گریه ام گرفت.


کلاس .net هم که داره با پایان دوره اولش میرسه. باید آماده دوره بعدی بشویم.

 M i c r o s o f t   S q l    S e r v e r   2005  - I m p l e m e n t a t i o n    And M a i n t e n a n c e

استادمون، خدا خیرش بدهد، خوب درس میده. از اون استادهای خفن هست، ماشاالله بگم چشم نخوره.

یه خاطره بگم،

استاد داشت در مورد AppDomain درس میداد، اومد اسم vsHost.exe  را تلفظ کنه، از قصد ، s و h  را با هم تلفظ کرد. یعنی،
" وی اِس هاست" ،  را " وی شاست " تلفظ کرد.

یاد یه قضیه ای افتاد.

میگفت توی یک شرکتی بودیم. یه خانمی مسئول دیتابیس بود.

یه روز که به مشکل برخورده بود، تلفنی صحبت کردیم. 

بعد اون خانم را مدیرشون خواسته و گفته که ، متاسفانه عذر شما را باید بخواهیم،

خانم میگه چراااااااااا؟؟؟

کاشف که به عمل میاد، میگن که این چه حرفهایی هست که شما میزدید؟؟؟؟

هی میگید وِ ِر نزن ، و ِر نزن. یعنی چی؟؟؟؟


حالا قضیه این بوده که ، و ِر  دستوری هست توی دیتابیس. که این دو نفر پشت گوشی به هم میگفتند.


پ.ن: تلف دیگران را گوش ندهید. چون اینجوری ضایع میشید.

پ.ن: نوشته، داغون شد. از بس که فکر ندارم





+ نوشته شده در  ساعت 13:58  توسط میثم | 
13 خرداد 88

ساعت 10:30 شب.

- ساکت. جون من ساکت. محمد حسین بشین دایی.

- مامان مریم و بگیر رفته سر جعبه شکستنی ها.

- تلفنو جواب بده.

ساعت 10:42

- ای بابا. اصلا  کلید را بده به من. من رفتم بالا.

ساعت 10:56

- بیا شام بخوریم. بابا اومده.


( آخیش ، دیگه همه ساکت شدند. :-)  حالا میشه راحت همه چیو دید و شنید)

هیجان. ضد حال. هیجان. سکوت. خدایا توبه. بی خیاااااال. نگوووو. جواب بده دیگه، اگه راست می گی جواب بده. خونسردی. جواب. تردید. ....


مناظره که نبود. اما لازم بود که اینجوری بشه. حالا شانسشون زد، ترکش اول گرفت به پر موسوی. برای مظلوم نماییشون اتفاقا خوب شد. ( برای مظلوم نمایی میر حسین موسوی منظورم هست )

راست میگن:

"عکس خانم موسوی را نباید نشون میداد؛ چقدر به دور از اخلاق حرف زد.

چقدر "آبرو" بری کرد. انصافتو شکر. هی وسط حرفش میپرید. هی نیش خند میزد وقتی که کم میاورد.

کسانی را که نبودند متهم کرد. ( آووووووووو). بقیه را لگد مال کرد تا خودش بره بالا. دروغ میگفت.

چه خیال پردازی هایی که نمیکرد. خرافاتیه شدید. ......"

بقیشو یادم نیست که چی میگفتند؟ اما میدونم که ، باز هم برگ برنده ( به ضعم آنها ) اومد دستشون.

از این جهت که بهونه دارند که دعوا را او  ( احمدی نژاد ) شروع کرد. در مورد یک عده  که نبودند افشا گری کرد.
هر 4  5   تا سوال را یکیشو جواب داد. بهشون حمله شد. ( به موسوی و بقیه )

همینه دیگه ؛ همینا رو میکنند چماق میزنند توی سر طرفداراش. ( توی سر طرفدار های احمدی نژاد )

تازشم مثل سری قبل میگن؛  یا لا اقل میتونند بگن که:

" با این حرفها که مثلا

"مشکل کشور موی بلند پسر مردم و آستین کوتاه جوانان نیست و ...."

عوام فریبی کرد و تونست رای را به نفع خودش تمام کنه؛

این دفعه هم میخواد با این حرفها ؛ عوام فریبیه خودش را ادامه بده".


اینه که میگم به نفع اونها شد. ( به نفع موسوی و بقیه منظورمه ) ولی عیب نداره.

از یک دختر سوم راهنمایی پرسیدم که: مناظره را دیدی؟

گفت: نه. ولی دوستانم تعریف کردند. چقدر بی ....  عکس زن مردم را نشون میده که چی؟؟
چقدر ..... هست.

( منظور این که؛ همین چیزهایی که در بالا ذکر کردم را به عنوان مظلوم نمایی برای خودشون مطرح میکنند )


ببین شوما. همینه دیگه. چی میخوای باشه؟؟؟
همینه. حالا ببینیم آخرش چی میشه.


پ.ن1 : دوستان کسانی که متوجه این پست نشدند، بگن تا دوباره توضیح بدم.

پ.ن2 : دوستانی هم که متوجه شدند، جایزه دارند.

پ.ن3 :  خونمون اسباب کشی بود. در حد المپیک شلوغ. در ضمن هیچ شخص سیاسی هم که اون موقعیت را

درک کنه ؛ حضور نداشت. من بودم و خودم.

یا حق



19/02/1388 سه شنبه

پس از اینکه تنی چند از خواننداگان اظهار کردند که متن گنک هست. مقادیری توضیحات اضافه کردم.

به صورت Italic نوشتم تا متمایز باشه.

و در کل منظورم این بود، احمدی نژاد حرفهاشو زد، اما به نوعی به نفع اونها تمام شد؛ چون که میخوان بگن که حرفهای بی ربط نسبت به موضوع مناظره زد، عکس زن مردم را نشون داد؛ و ....



+ نوشته شده در  ساعت 16:52  توسط میثم | 

هوالشافی

سلام. الان که دارم مینویسم؛ توی مغازه هستم.

ببخشید که ممکنه حال شما هم گرفته بشه.

یک مشتری اومده. یک خانم و آقای جوون. یه بچه 5 ماهه هم بقل خانم هست.

صداشون میاد عقب. پدرم باهاشون داره صحبت میکنه.

الان من دارم میترکم از شنیدن مشکلشون. صدای لرزان و بغض دار مادر.

بچه دومشون هست. مشکل اینه که بچه رشد مغزی نداره. قبلی هم توی سن 2.5 سالگی فوت کرده.

بد جوری حالم گرفتست. ای خدا قربونت برم.

"محمد حسین " و " مریم" را فکرشون را میکنم، بد تر حالم گرفته میشه.

دو تا خواهر زاده دارم، میمیرم براشون؛ هر دو سالم ، شیرین، ....

اونوقت این بنده خدا. ای خدا شفای عاجل بده بهش.  آمین.

دعا کنید.

یا حق

+ نوشته شده در  ساعت 22:5  توسط میثم | 

به نام خدا

سلام.


اعصاب آدم خورد میشه. از اول تا آخر مسیر -از اون بالا سر مطهری یا همان تخت طاووس تا همین پایین ترش سر چهراراه ولیعصر (عج) - ؛ چشمت میخوره به بچه و مرد و زن درمونده، مریض، معتاد، گدا،

چشمت به چه کسایی که نمیخوره ؛ یکی با دهن انواع آهنگها را به ساز سوت منوازه؛

یکی ویولن میزنه؛ یکی.....

جمعه که از کلاس برمیگشتم؛ تا رسیدم سر چهار راه ولیعصر(عج)؛

چی که ندیدم؟؟؟!!؟!؟

یه جا از خودم دلگیر شدم!!! در اصل درگیر شدم. بدم درگیر شدم. سر اینکه واقعا گدا هست یا نه؟؟  نه.

یک معتاد ،
سر    خ فاطمی، اومد سمت من. به شتاب.  با حالی زار و داغون. همینطور که عرض خیابان را به شتاب و به سمت من و یکنفر دیگه طی میکرد ،  گفت: آقا یه کمکی بکن، میخوام برم چهارراه.

منم پیچوندم رفتم اون ور خیابون. از ترس؟؟؟ شاید. بگی نگی. نمیدونم چرا ترس؟ 

قدم ها تند تر. رفتم پایین تر. توی ایستگاه نشستم تا اتوبوس بیاد.

باز هم اومد. ایندفعه قشنگ دیدمش. واقعا داغون بود. وضعش خراب بود.

گفت: یه کمکی بکنید، به ابالفضل (ع) گشنمه، غذا نخوردم؛

نفهمیدم دیگه چی گفت، انقدر که حالم بد بود.

یکی یه هزارتومنی بهش داد و اونم رفت. نمیدونم چرا؛ اما بدجوری بهم ریختم.


سوار اتوبوس شدم که برم کلاس. تا از ایستگاه راه افتاد، دو تا پسر بچه شروع کردن

به صدا زدن :" آقا نگه دار؛ آقا نگه دار"

اشتباهی سوار شده بودند. 13 سال بیشتر نداشتند. خیلی بهم ریختند وقتی دیدند که از مقصد دارند دور میشن.

دم در وایساده بودند و مدام میگفتن که آقا نگه دار. دو تا از مسافرها؛ یک پسر 20 ساله؛
یک مرد 45   46  ساله؛ - میخواستم پاشم بزنم توی گوششون- به جای اینکه کمک کنند؛

هی میگفتند" آخ آخ اشتباه سوار شدی؟؟؟  اینکه دیگه نگه نمیداره. میره میره تا سر پیروزی...."

به قول معروف نمک روی زخم میپاشیدند. پوزخندهاشون بیشتر از حرفاشون منو شاکی میکرد. هیچ کسی که صداش در نمیومد که " آقا پسر؛ عیب نداره؛ الان اینجا نگه می داره؛ پیاده شو برگرد"

از میله ها صدا در اومد؛ اما از آدما؛ نه!!! "


فکر کنم دی ماه یا بهمن ماه بود که زنگ زدم دکتر. گفت اگه بین مریض بخواهید برید ؛ اردیبهشت؛ اگر نه میره واسه مرداد !!!!!!!!!!!!!!!!

گفتم بین مریض میام. گفت باشه. 20 اردیبهشت بیا.

حالا شانس ما؛ اون روز کلهم کلاس داریم. زنگ زدم میگم نمیشه فرداش بیام؟؟؟

میگه: یا همون روز ؛ یا 1 ماه دیگه !!!!!!!


خوب دیگه ، دل جون، فعلا چیزی نمونده واسه گفتن. واسه امروز بس3 .

+ نوشته شده در  ساعت 21:1  توسط میثم | 
.....

.

.

.

یک روز که خیلی خسته بود ، کنج اتاق نشسته بود

یه دزد ر ِند ِ ناقلا ، شیطون و بد جنس و بلا

اومد و یه کیسه آورد ، کاکلی و دزدی و برد

.

.

فلفلی هی صدا زد ، اما جواب نیومد ...

.......

.........

آهای اوقور فلفلی ، عازم شهری فلفلی؟


.......

       .........

رفت و رسید ملایر، شیره انگور خرید

.

.

.

رفت و رسید لاهیجان، کلوچه و ... خرید

.

.

حلوا تنتنایی تا نخوری ندانی....

........

......



دیدید آدم بهضی وقتها، مخصوصا وقتی صبح از خواب بیدار میشه، یدفعه یه چیزهایی میاد توی سرش،

نه حرفی زده شده در موردش، نه فکری شده، عجیبه!!!! اما خوبه.

صبح اول صبح ؛ توی خواب و بیداری، یاد فلفلی افتادم. همون کتاب زرد مستطیلی شکل.

10 سال پیس بود؟؟؟ 13 سال پیش بود؟؟ 8 سال پیش؟؟یادم نیست. فقط یادمه که خیلی دوستش داشتم.

امید هم همین کتاب و داشت. با هم خریده بودیم. اما برای اون نو تر مونده بود.

نمی دونم چی شد. بین کتابام نیست. همه را دارم. جز این یکی.

اگر دیدینش بهم خبر بدید. عکس یا متنش هم قبوله.


5 دقیقه نیست که پست زدم، سریعا لینک متن کاملش به دستم رسید. خداییش خیلی خوشحال شدم.

خدا اجر دهد.


+ نوشته شده در  ساعت 11:12  توسط میثم | 
به نام او

سلام.

نمیدونم چرا هر بار که میخوام بنویسم و کمی دنبال یک "به نام خدا" میگردم، میگم حالا نمیشه ننویسی؟؟؟
نمی دونم چه جنگیه؟

ولی هر بار یا تکراری یا جدید می نویسمش.
این چند وقته، انقدر دلم برای نوشتن تنگ شده. برای اون سر رسید نوشتنها، برای اون حرص هایی که به خاطر عقب افتادن نوشتن خاطرات 2  3 روز پیش ، می خوردم تنگ شده، برای اون با مزه بازیهایی که برای خودم در می آوردم، برای فکر و خیالهایی که میکردم  که مثلا بعدا اینها را کی میخونه؟ چی میگه؟برای اون وصیت نامک های کوچولویی که هر از گاهی می نوشتم، برای خیلی چیزها...

این چند وقته بلاگ خوندنِ من، بیشتر از بلاگ نوشتن  من شده.
ولی خوب، راستش بلاگ خونیه باعث همین چند تا پست آخر من شده، وگرنه شاید اینها را هم نمی زدم.

حالا حسودیه؟؟؟ چشم و هم چشمیه؟؟ رقابته؟؟؟ هیچ کدام؟؟؟ نمی دونم.



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت 18:38  توسط میثم | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
نام: میثم
متولد: تهران
رشته: علوم کامپیوتر
عاشق کامپیوتر،
دارای استعدادهای کشف نشده

"""پیشه ام دلالی است،
تکه نانی دارم ، می خورم با بوقلمون
و چه حالی میده دوغ بعد از ناهار"""

نوشته های پیشین
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مرداد 1384
تیر 1384
اردیبهشت 1384
فروردین 1384
اسفند 1383
آرشیو موضوعی
آموزشی
سرگرمی-طنز
کامپیوتر و اینترنت
دانلود
هلپ می.
معرفی: رمان-فیلم-رشته دانشگاهی
داستان-شعر- متن آهنگ
اطلاعات عمومی
دست نوشته های خودمه ، کاملا!!!!!
محرم
پیوندها
شمیم حضور (طرح دعا برای تعجیلِ ظهور امام غایب)
وبگردی
دست نوشته های یک کودک!
نامه هایی به خدا
حرفهای یک عاشق دیوونه
آموزش برنامه نویسی
آقا ایمان گل
داش عليرضا
داش علیرضا، اما اینبار با مقالات IT
بیا با هم ترانه دوستی سر بدیم
ترفندخانه
پسرای شمالی
آقا فرزاد
حقوق و وكالت
نگار یار
کلمات عاشقانه خدا
والپیپرهای دیدنی
ایا کسی هست ما را یاری کند
محبان المهدی (عج)
دانشجویان کامپیوتر پیام نور ساری
سایت دانشجویان آی تی / پیام نور / دماوند
>>>>تحصیل در هند<<<<
بهترین >>>> سرزمین آرزوها<<<< بهترین
حجه ابن الحسن عسگری (عج)
ما شیفتگان خدمتیم، نه تشنگان قدرت
نازخاتون
گیتار من؛ همدم تنهایی های من
علمی-سرگرمی
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM





Powered by WebGozar