![]() |
![]() |
|
| از جون مرغ تا شیر آدم |
|
همه از خداییم و همه به سوی او باز میگردیم خیلی وقت بود که توی جا افتاده بود. تقریبا از ماه رمضان پارسال. روز به روز بدتر می شد که بهتر نمی شد. شیمی درمانی هم که فایده ای نداشت. اما خوب دلخوشی بود. دیگه رفته رفته عادی شده بود برامون. شاید هم فقط من اینجوری بودم. تلفن که زنگ زد، از همون اول صحبت کردن، دلم شور افتاد، یه کلمه: پرستو مُرد. خاکسپاری زود تمام شد. باران هم شده بود نمک روی زخم. خدایش بیامرزد. همان روزی که رفتی خواستم، پست بزنم، ولی نشد، یه حرفی زده بودی که خیلی بزرگ بود: "این مریضی منو بزرگ کرد". فردا هم نوبت من و توست. الهم اغفر امواتنا |
|
+ نوشته شده در
ساعت 22:18 توسط میثم |
|
|
به نام حضرت دوست
که اگر نیست با ما دوست، مشکل از ماست نه از دوست سلام. اینی که نوشتم ایهام داره. گرفتید؟ دیشب که تلویزیون داشت آهنگ و نماهنگ و... پخش میکرد، تواشیح و اذان و... نمیدونم چرا دلم می لرزید، اصلا گرفته بود. هم خوشحال بودم، هم غمگین، اشک شوق بود یا اشک شرمندگی؟؟ تا حالا اینجوری نبودم. دوست داشتم برم یه جایی الکی الکی های های گریه کنم. آ خدا... ما کجا و مهمونی تو کجا؟؟ این ترم تابستونیه دو تا درس برداشتم، "اخلاق" "تفسیر موضوعی قرآن کریم" داشتم با یکی صحبت میکردم، گفت مگه تحصیلات حوزوی داری طی میکنی؟؟؟ گفتم نه. فکر میکنند که حوزوی ها باید این چیزها را بخونند. خودم هم نظرم دست کمی از این نداشت. اما حالا که میخونم میگم کاش زودتر خونده بودم. اصلا چرا زودتر از اینها به ما این درسها را ندادند؟؟؟ یه چیزی بگم عیدی من به شما. خودم که خیلی کیف کردم. " برنامه ا ی ن ش ب ه ا مهمان: حاج آقا "ط ب ا ط ب ا ئ ی" _" دیدید بعضی وقتها یه دسته پول را میشمرید، 99 تا هست. میگید دوباره بشمارم. به زحمت هم میفتید. همین دوباره شمردن پول و به سختی افتادنش، برای شما اجر مینویسند." بنا بر روایتی این مثال را زدند. حالا شما ببین آدم اگر یه چیزهایی را بدونه، ایمان هم داشته باشه، چقدر راحته چقدر محکمتر و استوارتر میتونه زندگی کنه. ماه رمضان همه شما مبارک. |
|
+ نوشته شده در
ساعت 21:28 توسط میثم |
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 11:30 توسط میثم |
|
|
به نام خدا
وقت نکردم یک پست بزنم. نه قبل، نه بین، و بعد الولادتین. اما خوب امروز که وقت کردم. ولادت با سعادت و فرخنده امام حسین (ع) ، اسوه ایثار ، امام سجاد (ع) ، اسوه بندگی ، حضرت اباالفضل العباس (ع) ، اسوه مردانگی را به محضر آقا امام زمان (عج) و شما دوستان تبریک میگم. عید همگی با 4 روز تاخیر مبارک باشه. عیدی من به شما: """ روزی امام زین العابدین (ع) یکی از غلامان را صدا زدند. غلام جوابی نداد. امام (ع) دوباره صدا زدند. باز هم جوابی نیامد. دفعه سوم هم همینطور. امام برگشتند رو به غلام و فرمودند : فلانی ( اسم غلام را نمیدونم) چرا جوابم را نیمیدهی؟؟ غلام گفت: چون از شما نمی ترسم. (!!! ) امام (ع) ، خدا را شکر کردند، و فرمودند که خدایا شکر، که این بنده از من نمیترسد. """" ببین شما. همینه دیگه. چی میخوای باشه.شما با یک همچین روحیه ای برید خونهه محل کار، مدرسه، چی میشه؟ چرا بچه باید از باباش بترسه؟ چه لزومی داره که زن و شوهر از هم بترسند؟؟؟ خوب این از این. و اما عنوان پست ای دفعه، پس از سالها تحمل رنج اسارت و تحریم و فقر سرعت و... بالاخره، ADSL ، پورت 21، 80، 25 و.... کامپیوتر ما را روشن کرد :-) خوب بازهم عید همگی مبارک. یا حق |
|
+ نوشته شده در
ساعت 11:41 توسط میثم |
|
|
به نام خدا
تا حالا چند بار شده که این حرف را بشنوی؟؟ "بذار خودت پدر/مادر بشی، میفهمی یعنی چی؟؟" "مثل شمع داره جلوی چشمام آب میشه" یا مثلا دیدی کسی را که غصه بچه/خواهر/برادر/... را میخوره. خیلی هم ناراحت هست به خاطرش ؟ و بدتر هم اینکه، نمیدونه چی کار کنه و باز بدتر اینکه نمیتونه کاری کنه. یه چند وقتی هست، در اصل یه یک سالی هست، اما این 2 3 ماه اخیر شدید تر شده، مخصوصا از یک ماه پیش به اینطرف؛ شدم انگشت کوچیکه یک پدر یا مادر، شایدم خواهر یا برادر. شاید هم هیچ کدام. شاید یک دوست دلسوز. مثل شمع جلوی چشمام آب نمیشه، اما من ، مثل شمع می سوزم. مشکل اینجاست که میدونم مشکل چیه؟ و اینکه دیدم یه همچین شرایطی به کجا ختم شده؟ ( به طور قطعی؛ نه. اما خوب حدودا میشه تخمین زد ) مشکل اینجاست که میشنوم، اما نه میدونم چی بگم، نه میدونم چی کار کنم؟ حتی بعضی وقتها نمیدونم ؛ این خوبه که دارم میشنوم، یا بده؟ "ننه، من غریبم " بازی نمیخوام در بیارم. ولی خوب چه کنم که این نوشتن ِ لامصب، اونم وقتی که من بنویسم ( بعد از مدتها ) یا "مو" را طناب میکنه، یا "کوه" را "کاه". :-| با خودم درگیربودم؛ کلنجار می رفتم، دو دو تا 4 تا میکردم، یه چیزی اومد به ذهنم، که شد بهونه این پست. یادمه در مورد سایتمون با دوستان بحث میکردیم، بحث سر اسم یکی از بخشهای سایت بود، یکی گفت: بذاریم، "بهترین پدر دنیا". اینو داشته باشید.
غصه ای که من/ما/پدر/مادر/... برای کسی میخوریم/میخورند ، حالا ببین، کسی که "بهترین پدر دنیاست"، "در همه حال به یاد شماست"، "غصه گناه من و تو ، قلبش را به درد میاره" ،"...." ، "..... ....." ، ... وقتی میگن، "خدایا، قلب آقا امام زمان (عج) از ما راضی و خشنود بفرما، آآآآآآآآمین" جا داره که داد بزنیم ، بگیم "آمین". جا داره برای کارهای اشتباهمون "گریه کنیم"، جا داره که روز میلادَش، جای اینکه خوشحال باشیم، دلمون بگیره، از غربتَش از بدی یی که در حقَّش میکنیم، نمیدونم چقدر تونستم، برسونم، اون چیزی را که باید میرسید، اصلا چقدر رسید به خودم؟؟؟ اون چیزی که باید میرسید. پ.ن: نوشتن هم یه چیزهایی لازم داره، خدا به ما هم بدهد. پ.ن: درد میدونی کجا زیاد تر میشه، جایی که غریب باشی، کسی نباشه، لا اقل باهاش درد دل کنی. |
|
+ نوشته شده در
ساعت 12:7 توسط میثم |
|
|
به نام خدا
مدتی است که دستم به نوشتن میره، ولی دام نمیره، شایدم برعکس!!! اون چند وقت پیشها اخراجی ها 2 را نگاه کردم. اونجایی که مامان مجید سراغ مجید را از بایرام گرفت و بعدش گریه کرد، یه بغضی کرده بودم که بیا و ببین اشکم در اومد. ( اصولا آدم اینجوری یی نیستم، اما این لاکردار؛ صحنه گریه داری بود) باز ، اون چند وقت پیش تر ها، داشتم توی کانال ها میچرخیدم؛ دیدم فیلم " مادر " را داره نشون میده. هیچ وقت از اول ندیدم. ای دفعه هم از اونجایی دیدم که زن اومد خونه، و شروع کرد به چیدن چیزهایی که خریده بود و به صدای شوهرش که روی نوار بود گوش میداد ( فکر خوبیه ها، عوض نامه نوشتن، صدا بفرستیم، بد نیستاااا) نشون داد، نشون داد؛ تا رسید به اون صحنه که خواهر بزرگه داشت به غلامرضا دیکته میگفت. - خواهر: ماااا دررر ... -غلامرضا : مادر مرد. از بس که جان ندارد. فکر کنم دفعه ششم یا هفتم بود که دیدم. اما باز هم گریه ام گرفت. کلاس .net هم که داره با پایان دوره اولش میرسه. باید آماده دوره بعدی بشویم. M i c r o s o f t S q l S e r v e r 2005 - I m p l e m e n t a t i o n And M a i n t e n a n c e استادمون، خدا خیرش بدهد، خوب درس میده. از اون استادهای خفن هست، ماشاالله بگم چشم نخوره. یه خاطره بگم، استاد داشت در مورد AppDomain درس میداد، اومد اسم vsHost.exe را تلفظ کنه، از قصد ، s و h را با هم تلفظ کرد. یعنی، یاد یه قضیه ای افتاد. میگفت توی یک شرکتی بودیم. یه خانمی مسئول دیتابیس بود. یه روز که به مشکل برخورده بود، تلفنی صحبت کردیم. بعد اون خانم را مدیرشون خواسته و گفته که ، متاسفانه عذر شما را باید بخواهیم، خانم میگه چراااااااااا؟؟؟ کاشف که به عمل میاد، میگن که این چه حرفهایی هست که شما میزدید؟؟؟؟ هی میگید وِ ِر نزن ، و ِر نزن. یعنی چی؟؟؟؟ حالا قضیه این بوده که ، و ِر دستوری هست توی دیتابیس. که این دو نفر پشت گوشی به هم میگفتند. پ.ن: تلف دیگران را گوش ندهید. چون اینجوری ضایع میشید. پ.ن: نوشته، داغون شد. از بس که فکر ندارم |
|
+ نوشته شده در
ساعت 13:58 توسط میثم |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
نام: میثم
متولد: تهران رشته: علوم کامپیوتر عاشق کامپیوتر، دارای استعدادهای کشف نشده """پیشه ام دلالی است، تکه نانی دارم ، می خورم با بوقلمون و چه حالی میده دوغ بعد از ناهار""" |
| پیوندهای روزانه |
|
سفارش راه اندازي سايت و فروم (انجمن گفتگو ) آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
دست نوشته های خودمه ، کاملا!!!!! آموزشی معرفی: رمان-فیلم-رشته دانشگاهی سرگرمی-طنز کامپیوتر و اینترنت دانلود هلپ می. داستان-شعر- متن آهنگ اطلاعات عمومی محرم |
|
RSS
|